راز سکوت

تمام مردم دنیا با یک زبان سکوت می کنند !



نویسنده : shima navaser ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦

 

گزیده ای از اشعار :

 

  • دکتر قیصر امین پور
  • محمد علی بهمنی
  • حسین منزوی
  • سید مهدی موسوی ‘ غزل پست مدرن

 

غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


 

 

درد واره ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

 

فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 


 

محمد علی بهمنی

 


 

 

 

بارانی

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
 آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
 دیرزمانی است که بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت � چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را � یک نفس هم نیست
 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم � تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم � بی تو � تا امشب
 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

 

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حسار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو


حسین منزوی  

غزل 104

مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من
 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من
 خزان به قیمت جان جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من
 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
 عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد که نامی بیاورید از من
 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
 شما که با غم من آشناترید از من

 

غزل 98

این بار هم نشد که ببرم کمند را
 و ز پای عشق بگسلم این قید و بند را
 این بار هم نشد که به آتش در افکنم
 با شعله ای ز چشم تو هر چون و چند را
این بار هم نشد که کنم خاک راه عشق
 در مفدم تو ،‌منطق اندیشمند را
 این بار هم نشد که ز کنج دهان تو
 یغما کنم به بوسه ای آن نوشخند را
 تا کی زنم دوباره به گرداب دیگری
 در چشم های تو دل مشکل پسند را ؟
 پروایم از گزند تعلق مده که من
 همواره دوست داشته ام این گزند را
 من با تو از بلندی و پستی گذشته ام
کوتاه گیر قصه ی پست و باند را

 

 

غزل 94

نقش های کهنه ام چه قدر ، تلخ و خسته و خزانی اند
 نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
 روغن جلا نخوورده اند رنگهای من که در مثل
 رنگ آب راکد اند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کف و کفن گرفته اند رنگ های من سفید را
 رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
 رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند
 طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست - مرتعی
 که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
 مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز
 قوس های با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
 طرح تازه ای که صاحبش فکر می کند که رنگ هاش
 مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
 رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند
 ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
 نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
 که تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند

 

 

غزل 91

من خود نمی روم دگری می برد مرا
 نابرده باز سوی تو می آورد مرا
 کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام
 این می فروشد آن دگری می خرد مرا
یک بار هم که گردنه امن و امان نبود
 گرگی به گله می زند و می درد مرا
 در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟
 عمری است پایمال غمم تا که زندگی
 این بار زیر پای که می گسترد مرا
 شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد
 چندانکه می خورم غم تو ، می خورد مرا
 قسمت کنیم آنچه که پرتاب می شود
 شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا

 

غزل 29

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم
بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم
سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
 لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم
تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه
 آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم
صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
 با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم
حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم
 در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است
 من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم
 از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
 و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم
 

 

سید مهدی موسوی

 

 

سلاخی زار می گریست... به قناری کوچکی دل باخته بود       

         

  فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!

به خواب رفتمت از گریه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ ...

به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید

که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد

که زیر آب فرو رفت... واقعا خفه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!

جلوی پاش بیفتی به خاک... گریه کنی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد

میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید

که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و

به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود

که مته بر وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم

که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد

که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی

قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود

که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم

عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ

که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی

که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام

که به سلامتی من... که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال های دربدری

که به سلامتی تو که راهی ِ سفری...

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود

صدای مته می آمد که توی مغزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی

صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!

صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که...

ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که...

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره

به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم

که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم

جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!

که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که...

به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...

به عشق توی توهّم... به دود و شک که تویی

به یک ترانه ی غمگین ِ مشترک که تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن

به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تو به تو به درد شدن

به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم

فرار می کنم از یک جواب نامعلوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایی که...

فرار می کنم از مستطیل هایی که...

فرار کردن ِ از این چهاردیواری

به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری...

دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز

فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست

که بهترین هدیه، واقعا فراموشی ست...

  

 




کلمات کلیدی :شعر